بدست علیرضا بابایی
در دسته سیدتقی سیدی
تاریخ : 96/10/28
ساعت : 6:20 عصر
به دور از غم؛ میان جمعی و خوشحال و خندانی
تو از یک آدم بی همدم تنها ؛ چه میدانی؟ !
اگر چه تلخ میگویی و دورم میکنی ؛ اما ؟!
به چشمانت نمی آید که قلبی را برنجانی
به هر کس میرسم ؛نام تو را با ذوق میگویم .. !
شبیه اولین تکلیف ؛ یک طفل دبستانی !!!
چه رازی عشق دارد با خودش تا حرف قلبت را
نمیگویی ، پشیمانی ،و میگویی و پریشانی؟!
کسی که عزم رفتن کرده ؛ با منت نمی ماند
نمیگویم بمانی ! چون که میدانم نمی مانی !
خیال خام من این بود ؛ پنهانت کنم ؛ اما؟!
نمیدانم چرا از پشت هر شعرم نمایانی ؟!
#سیدتقی_سیدیدیگر اشعار : سیدتقی سیدی
برچسب:
نویسنده: عباس
فکر میxadکردم در آغوشش بگیرم بهتر است
بعدها دیدم در آغوشش بمیرم بهتر است
گرم آغوشش شدم ،دست و دلش لرزید و گفت :
شاید از دستت دلم را پس بگیرم بهتر است
از قفس، هرکس رهایت می کند، عاشقتر است
این که من با آن که آزادم، اسیرم، بهتر است
عشق من ! این روزهــا آزادگان زندانی اند
زندگی، بی عشق ، زندان است ، گیرم بهتر است !
عشق من ! ای کاش بودی ،عشق من ای کاش بود
زندگی،این طور اگر باشد،بمیـــرم بهتر است...
محمدجواد آسمان
دیگر اشعار : محمدجواد آسمان
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته
تاریخ : 96/11/18
ساعت : 11:26 صبح
مو طلا بافته و نقره تن و پنجه بلور
آفتاب آمده از جاده ی ابریشم دور
مملو از شوق حضور
منتظر مانده لب پنجره ات
غرق در شادی و شور
تا به گلدان خیال تو ببخشد گل نور
تا تو چون فاخته ها
مثل دلباخته ها
بالهای مژه ات را بگشایی با ناز
تا تو در سمفونی این پرواز
صبح خود را بنوازی و بسازی آغاز
در هوایی که نفسهای تو جاریست در آن
شعله ها باز به رقص آمده اند
می تراود به طراوت گل سرخ از قوری
چای دم میزند از رایحه ی باغ بهشت
در پگاهی که شده چشم جهان روشن از عشق
باز کن دفتر پرخاطره ی پنجره را
و ببین صفحه ای از منظره را
با/مداد آینه در قصر زلالینگی آب بکش
با/مداد عاشقی یک دل بی تاب بکش
روز نو، روزی نو، شادی نایاب بکش
وا کن آغوش به روی تب و تابی ابدی
و به لبخند خدایی که همین نزدیکی ست
مهربانانه بگو "صبح بخیر "
شهراد میدرىدیگر اشعار :
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته
تاریخ : 96/11/20
ساعت : 5:15 عصر
مرده ام؛ این نفس تازه من فلسفه دارد
روی پا بودن این برج کهن فلسفه دارد
عقربی را که خودش را زده، زود است ملامت
تیشه بر سر زدن سنگ شکن فلسفه دارد
دوستی با تو میسّر که نشد، نقشه کشیدم
با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد
گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف
و همین حیف خودش مطمئناً فلسفه دارد
آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر درآیم
تازه فهمیده ام این بند کفن فلسفه دارد
کاظم بهمنیدیگر اشعار :
برچسب:
نویسنده: عباس